يه روز صبح آقاي الف توي خونه نشسته و منتظر کسي هست اين آقاي الف مخالف نظام حکومتي کشورش هست و چند تا کتاب هم نوشته و طرفداراي زيادي هم داره والان منتظر اجراي يه پروژه براي مبارزه با نظام هست
با صداي زنگ در آقاي الف خودش روبراي رفتن آماده مي کنه
جلوي در ماشين منتظر آقاي الف ايستاده بعد از چند دقيقه آقاي الف به همراه دو نفر به سمت خارج شهر حرکت مي کنن
مقصد يک باغ سر سبز و با صفا است که دوستان حزبي آقاي الف هم اونجا حضور دارن
با وارد شدن آقاي الف به باغ جمع دوستان به استقبالش مي رن وبا تعارف وتعظيم اون رو به جمع خودشون وارد مي کنن
بعد از خوش آمد گويي و احوالپرسي هاي معمول آقاي الف مي پرسه خب نقشه چيه؟
آقاي ب يکي از دوستان سياسي حزب: بناست شما رو تو يه اتاق سرد با لباس کم زندوني کنيم و شکنجهو شستشوي مغزي بديم و بعد از اون شما رو کنار مسجدتون رها کنيم و بريم شما هم تا چند روز دچار حواس پرتي شده باشيد و مدام بگيد نزننميگم بي گناهم بعد ازچند روز هم خاطرات اين دوران سخت و طاقت فرساي شکنجه و شستشوي مغزيرو براي مردم و رسانه ها تعريف کنيد
البته نگران نباشيد نيازي نيست که شما واقعاي اين مراحل وناراحتيهاش رو تحمل کنيد شما اين ليوان اب رو که نوش جان کنيد ويروسهاي سرماخوردگي کار خودشون رو مي کنن و شما سرمامي خوريد بدون اينکه سرمايي تحمل کرده باشيد البته استراحت بعد از اين مرحله سرماخوردگي شما رو هم خوب مي کنه
اين هم يه ماده بي حسي هست که وقتي بناست آثار شکنجه روي بدن شما نقش ببنده جلوي ناراحتي شما رو ميگيره اگه خواسته باشيد مي تونيم کلا شما رو بي هوش کنيم که هيچ احساس ناراحتي نکنيد البته يه کم ناراحتي بعد از هوشياري داريد ولي ارزشش رو داره با انجام درست اين نقشه محبوبيت شما و جمع طرفداراي شما چند برابر ميشه و نظام هم بي اعتبار و ديکتاتور معرفي مي شه
به همه دوستان هم سپرديم که براي اين پروژه حسابي تبليغ کنن هم براي گم شدن شما هم براي مريضي و مظلوميتشما هم براي بي رحمي اطلاعاتياي نظامسپرديم تو وبلاگ ها و سايتها و مساجد و خلاصه هر جايي که بتونن براي شما اشک بريزن و براي شما و کتاباتون تبليغ کنن اينجوري حتي ميشه براي چاپ کتابهاي شما کمک مالي هم جمع کرد
آقاي الف يه فکري کرد و گفت بسيار خوب من آماده ام
آقاي ب ميگه عجله نکنيد چند روز فرصت داريم جز اين سرماخوردگي همه کارها رو ميشه روز آخر هم انجام داد فعلا بريم در مورد اوضاع حزب و نظام بيشتر صحبت کنيم البته بعد ازصرف ناهار و استراحت و چاي و قليون و ....
صبح چند روز بعد يک ماشين نزديک مسجد محل آقاي الف ترمز ميکنه و در هواي نيمه روشن و سرد صبح آقاي الف رو پياده مي کنه وبه سرعت حرکت مي کنه البته آقاي الف خودش پياده نمي شه بلکه دو نفر اون رو ازفضاي گرم ماشين روي زمين مي خوابونن و بعد از خداحافظي آرام سوار ماشين ميشن و ميرن
از اينجا به بعد نوبت نقش بازي کردن آقاي الف هست و ساير دوستان مي رن تا خبر پيدا شدن آقاي الف رو در وبلاگها و سايتها با همون اشک و مظلوم نمايي منتشر کنن
شايد نوشتن اين مقاله پا تو کفش کارشناسان اقتصادي کردن باشه اما به خاطر اينکه به مسائل فرهنگي مربوط مي شه احساس مي کنم که بد نيست در اين مورد نظر خودمو بگم
دراين چند هفته اخير گران شدن ناگهاني بهضي چيزا مثل برنج قابل توجهه مسکن هم که مشکل مزمن جامعه است هر چند رشد سريع قيمت چنين وانمود مي کنه که اين افزايش موقته و بزودي قيمت به حال سابق بر مي گرده اما تجربه چند سال اخير خلاف اين مطلب رو نشون داده
به نظر من علت اين گرانيها جداي از عوامل بسياري که در اون تاثير دارن مثل خشکسالي يا بازار جهاني يا تحريم اقتصادي کشورهاي بزرگ يا تهديدات امنيتي و فضاي بي ثبات منطقه يا بي کفايتي برخي مسئولين يا کارشکني برخي ديگريا اقتصاد بيمار يا فساد اداري و مالي يک علت بزرگ و مهم دارد که از آن غفلت شده است و آن فرهنگ غلط مصرف در کشور ماست
واکنش ما در مقابل گران شدن چيه ؟در مقابل ارزان شدن چطور ؟
فرض بگيريد چند وارد کننده بزرگ برنج با هم هماهنگ کنند که با عدم عرضه برنج قيمت را بالا ببرند همزمان با شايع کردن خشکسالي و نبود برنج قيمت به سرعت رشد مي کنه در عين حال که قيمت برنج دو برابر مي شه خريد مردم چند برابر مي شه چون مي خوان قبل از گرانتر شدن برنج چند کيسه ذخيره هم داشته باشن واين روند عرضه کم و تقاضاي زياد قيمت رو تصاعدي درعرض چند روز به اوج خودش مي رسونه تا اينکه دولت مجبور ميشه واردات برنج روزياد کنه و صادرات رو ممنوع تاقيمت ثابت بشه اما درا ين فرصت اون چند تاجر بزرگ به سود دلخواه خودشون رسيدن شايد اصلا تغيير شغل بدن برن سراغ يه کالاي ديگه مثل چاي
همين ماجرا مي تونه در زمينه مسکن هم اتفاق بيافته چند نفر با يه سرمايه کلان (حتي ممکنه برخي بانکهاي دولتي باشن )شروع کنن به خريد زمين. تقاضاي زياد مساوي است با بالارفتن قيمت .قيمت که زياد مي شه ترس يا اميد به گرانتر شدن مردم رو وادار مي کنه که به هر ترتيبي شده برن تو بازار زمين و مسکن در نتيجه تقاضا بيشتر ميشه و قيمت هم بالاتر ميره. اينجا ديگه زور دولت هم به اين سرمايه دارها نمي رسه (حتي اگه اين سرمايه دارها بانکهاي دولتي تحت امر رييس جمهور باشن)
اين سياست يا بهتره بگم فريبکاري در بسياري از زمينه اتفاق ميافته .مثل بازار سکه و طلا .به اين نمونه هم دقت کنيد!!چند نفرميلياردر شروع ميکنن به خريد سکه و طلا در نتيجه قيمت مي ره بالا بدنبالش مردم از ترس يا به اميد گرانتر شدن شروع به خريد مي کنن قيمت بالاتر ميره اونهايي که طلا وسکه خريده بودن به بالاترين قيمت به مردم مي فروشن .دولت سکه عرضه مي کنه قيمت ثابت مشه.
حالا فرض بگيريد که مردم با گران شدن يه کالا از خريد اون خود داري کنن و چند روز صبر کنن و از دولت بخوان که علت گروني رو بررسي کنه نتيجه چي ميشه؟اين همون کاري هست که مردم در بسياري از کشورهاي جهان انجام مي دن
شايد بگيد اين کار جايي نتيجه مي ده که دولت هم توانايي مديريت صحيح اقتصادي داشته باشه و اقتصاد هم سالم باشه اما به عقيده من اگر مردم فرهنگ صحيح مصرف رو اجرا کنن يه دولت ضعيف هم مي تونه مشکلات اقتصادي رو حل کنه
حادثه انفجار در حسينيه رهپويان وصال شيراز در پرده ابهام است .اينکه انفجار بر اثر سهل انگاري بوده يا بمب گذاري علي رغم سهولت تشخيص اعلام نشد.بر فرض بمبگذاري مشخص نيست چه گروهي با چه هدفي چنين کاري را کرده آيا گروهک تروريستي عبدلمالک ريگي يا تکفيريهاي عراق يا گروه وهابيت به جهت مبارزه با گسترش فرهنگ تشيع اين حادثه را آفريدند يا عوامل استکبار و صهينونيسم و به جهت اختلاف افکني و تعميق کينه بين شيعه و سنيدست به چنين جنايتي زده اند
جهت گيري کلي نظام حفظ وحدت و آرامش و جلوگيري از تحريک احساسات عليه گروههاي مذهبي است بعلاوه ضعف اطلاع رساني در مورد اين حادثهدر رسانه ها و اعلام نکردن عامل اين انفجاراين تصور را ايجاد مي کند که عامل حادثه حقيقتي است که اعلام آن به صلاح نيست
تصور نويسنده بر اينست که مردم مسلمان ايران از چنان شعور سياسي بالايي برخوردارند که اعلام عامل حقيقي اين حوادث آرامش منطقي را از آنها نخواهد گرفت. اما سياست آرام نگهداشتن جامعه ،به کساني که از اين آرامش سوء استفاده مي کنند فرصت و امکان مي دهد که فراتر از جايگاه خود موضع گيريهاي خسارت باري داشته باشند.خصوصا که اين سياست با بي کفايتي مسئولين و فرصت طلبي عده اي همراه باشد
زماني که برخي به نام عده اي از مردم مسلمان ايران(اهل تسنن)به انتقاد از نظام مي پردازند وعلي رغم سهم خواهي اختلاف افکني مي کنند و برخي در پوشش مدارس علميه دست به حرکتهاي نظامي مي زنند(مدرسه علميه چاه جمال و مولوي عبد القدوس و...) سکوت و ابهام به صلاح نيست
قطعا مردم ايران در انقلاب ودر طول هشت سال جنگ تحميلي جانفشاني هاي بسيار کردند وچه بسيار مردمي که برايشان شيعه يا سني بودن رهبر اين انقلاب و نظام فرقي نمي کرد و قطعا در بين شهداي انقلاب و جنگ، مردم مسلمان جامعه اهل تسنن نيز هستند
اما سوال من اين است که مولوي هايي که امروز به انتقاد از نظام پرداخته و دم از جامعه اهل سنت مي زنند چقدر در قبال اين دو حادثه عظيم انجام وظيفه شرعي وانساني کرده اند ؟؟؟
جامعه اهل سنت قطعا به حرف علمايشان براي شرکت در انقلاب و جنگ عمل کرده اند و جز اين انتظاري از ايشان نمي رود اما شايسته است مسئولين با مقايسه آماري بين جمعيت اهل سنت و جمعيت شهدا و ايثار گرانشان پاسخي شايسته به منتقدين پر توقع بدهند.
مردي که کنار دستم نشسته بود گفت عجب روزگاري شده ؟نه حيايي مونده نه غيرتي ببين با چه ريخت و قيافه اي اومدن تو اتوبوس نشستن منظورش چند تا دختري بودن که بدون روسري تو اتوبوس با چند تا پسر مي گفنتن و مي خنديدن. اتوبوس که نزديک عوارضي رسيد يکي از دخترا گفت بچه ها روسري سر کنيد داريم به واتيکان نزديک مي شيم يکيشون گفت هيچ کجا مثل تهران نميشه
مسافرين قمي که پياده شدند تعدادي مسافر از قم سوار اتوبوس شدند از جمله يه روحاني که از لحظه ورود نگاهش کف اتوبوس بود انگار ميدونست چه افرادي با چه تيپ و قيافه اي تو اتوبوس نشستن يکي از دخترا که صندلي جلو نشسته بود گفت :سلا م حاجآقا.روحاني بدون اينکه سرش رو بلند کنه جواب داد و رد شد از حالت صورتش ناراحتي خونده ميشد دختري که سلام کرده بود کنار يه پسر نشسته بود و تقريبا تمام موهاي سرش پيدا بود فقط يه شال موهاي وسط سرش رو پوشونده بود که اونم نزديک قم سرش کرد اتوبوس که حرکت کرد دخترايي که عقب نشسته بودند با بهونه وبي بهونه مي اومدند جلو و يه کم با هم شوخي مي کردند وبرمي گشتن عقب گاهي راننده و کمک راننده هم توشوخياي اونا شرکت مي کردن و خلاصه يه حالي بهم مي دادن .
چند دقيقه بعد از حرکت اتوبوس روحاني رفت جلو و آهسته کنار گوش راننده يه چيزي گفت که نفهميدم چي بود اما با پاسخ راننده فهميدم که گفته به اين خانما بگو روسرياشون سر کنن .
راننده با صداي بلند گفت حاج آقا برو بشين اينا که گوش به حرف نمي دن .
روحاني اما نااميد نشد روکرد به پسري که جلو نشسته بود و گفت:ببخشين مزاحم ميشم ظاهرا شما با اين خانما يه نسبتي دارين از شما خواهش مي کنم بهشون بگين که روسريهاشون درست سر کنن .دختري که کنار پسر نشسته بود روسري خودش رو کاملا بلند کرد وبعد دوباره روي سرش گذاشت و گفت خوبه حاج آقا معلوم بود که هيچ فرقي نکرده و فقط مي خواست مسخره کرده باشه روحاني گفت ببين دختر خانم اينجا مرداي نامحرم هستن شما بايد فرهنگ و عقايد و قانون جامعه رعايت رو کنيد .پسر گفت :ما اين فرهنگ رو قبول نداريم اين قانون رو قبول نداريم .دختريکه کنارش نشسته بود ادامه داد ما هم حق داريم آزاد باشيم هر جور دلمون مي خواد لباس بپوشيم
روحاني گفت اگه من يه سيلي بزنم تو گوش شما بعد بگمدوست دارم شما قبول مي کنيد؟يا يه نفر باصداي بلند اواز بخونه بعد بگه آزادم مي خوام بخونم شما قبول مي کنيد؟ يا يکي مدام سيگار بکشه بعد بگه آزادم مي خوام راحت باشم شما مي پذيريد؟
دختر گفت من اين حرفا و فلسفه بافي ها سرم نمي شه دوس دارم اينجوري لباس بپوشم
صحبت که به اينجا رسيد روحاني گوشي همراهش رو در آورد و اونرو براي عکس گرفتن آماده کرد. دختر و پسر با تعجب نگاه مي کردن و قبل از اينکه حرفي بزنن روحاني چند تا عکس از اونا گرفت .بعد گفت اجازه ميديد که ؟دختر گفت نه کي به شما اجازه داد عکس بگيري؟روحاني گفت کي به شما اجازه داد اينجوري لباس بپوشي ؟ اگه شما دوس داري که آزاد باشي هر جور دلت مي خواد لباس بپوشي منم دوست دارم عکس بگيرم .عکس گرفتن من چه ضرري به شما مي زنه ؟. بعد گفت باشه حالا که اجازه نمي ديد پس من هم بيش از اين مزاحم نمي شم.
روحاني برگشت سر جاش نشست اما ديگه از رفت و آمد وخنده ها وشوخي ها خبري نبود پسري که جلو نشسته بود رفت پيش روحاني و گفت حاج آقا ببخشيد قصد جسارت نداشتيم . روحاني گفت باشه من که حرفي نزدم الان هم وسط راهرو ايستاديد که درست نيست بريد سر جاي خودتون بنشينيد و اگه دوست داشتيد به حرفاي من فکر کنيد. پسر که رفت حاج آقا مشغول تماس گرفتن شد.
زمزمه هاي تاييدو تحسين کار روحاني به گوش مي رسيد مردي که کنارم نشسته بود گفت خدا خيرش بده ساکت شدن کاش گوش به حرفش مي دادن روسرياشون رو هم سرشون مي کردن.
اتوبوس که به کاشان رسيد اولين ايستگاه روحاني از ماشين پياده شد يه ماشين گشت امنيت اخلاقي هم يه کم جلوتر ايستاده بود چند لحظه بعد يه پليس اومد بالا و رو کرد به دختر و پسر وگفت شما بايد همراه ما بيايد .
از شيشه که نگاه کردم ديدم روحاني و يه افسر پليس کنار هم ايستادن ومشغول بلوتوث کردن هستن
وقت نماز شد آفتاب که غروب کرد بچه هاي اهل تسنن وضو گرفته و مشغول نماز شدند و من به آسمان نگاه مي کردم که رسيدن وقت را متوجه بشم وقتي که به نماز ايستادم و شروع به گفتن اذان کردم هيچ بچه شيعه اي پشت سرم نبود ترسيدم که نکنه کسي نياد و آبروريزي بشه اما با شنيدنچند جمله اول اذان که به خاطر معماري خاص هنرستان صدا در فضا مي پيچيد و بلند تر از معمول شنيده مي شد يکي يکي بچه ها آمدند و ايستادند با تمام شدن اذان يکي از بچه ها با صداي بلند گفت قد قامت الصلوه صف تشکيل شد و من نماز را شروع کردم همه جا ساکت بود به نظر مي رسيد که همه به هم احترام مي ذارن و وقت نماز اهل سنت هيچ شيعه اي سر و صدا نمي کرد و وقت نماز شيعه هيچ اهل سنتي سر و صدا نمي کرد بعد از نماز عشاء پرسيدم که وقت نماز عشاي دوستاتون کي هست گفتن ساعت هفت نيم يک ساعت مونده بود نمي دونستم چي بگم چند لحظه فکر کردم همه نگاه مي کردند سکوت بر همه جا حاکم بود حس مي کردم همه مشتاقن ببينن من چي مي گم چند جمله درمورد اخلاق پيامبر صحبت کردم و گفتم بعدا با هم صحبت مي کنيم
بعد از شام رفتم يکي از خوابگاههايي که مخصوص بچه شيعه ها بود مي گفتن که قبلا هم که آقايي ميومد تو اين اتاق جمع مي شديم و برامون صحبت مي کرد اتاق به هم ريخته بود ولي زود جمع و جورش کردن و يکي يکي اومدن.شروع کردم به پرسيدن اسم بچه ها فاميلي هاي عجيبي داشتند که بهانه خوبي بود براي صحبت کردن بيشتر همه از دهستان ايسه بودن که در بيست کيلومتري بندر عباس بود هرچه مي گذشت بر تعدادشون اضافه مي شد نزديک به دوساعت با صحبت کرديم .
اهل سنت در منتطقه بندر خمير مساجد بسياري دارند که هر کدام با يک مناره سفيد رنگ و بلند مشخص هست در شهر بندر خمير ده مناره به چشم رسيد به کنار يکي از اين مناره ها رفتم اماطول و عرض مسجد کمتر از ارتفاع مناره بود. مسجدي که اين مناره رو در بر گرفته بود نيمه کاره به نظر مي رسيد معلوم نبود که در اين مسجد نماز خونده ميشه يا خير.در مسجد بسته بود و ديوارهاي مسجد با بلوکهاي سيماني درست شده بود بر خلاف مناره که با رنگ سفيد و با شکوه بود ظاهر ساختمان مسجد تيره و ناقص به نظر مي رسيد
از بندر خمير به سمت دهستان کشار رفتيم
در مسير رفتن به روستاي کشار هم تعداد زيادي مناره ديديم که نشانگر وجود مساجد اهل سنت بود مناره ها تقريبا يک شکل و مدل مناره هاي مسجد الحرام بود و هر مسجد يک مناره داشت
نزديک غروب رسيديم به يک هنرستان شبانه روزي نزديک به هشتاد دانش آموز دارد که نيمي شيعه و نيمي از اهل تسنن هستند
تعدادي در حيات مشغول فوتبال بودند بعد از گذاشتن وسايل رفتم کنار بچه هايي که فوتبال بازي مي کردند همه به استقبالم آمدند دوازده نفر بودند سه تيم چهار نفري وقتي بازي شروع شد چهار نفر کنارم نشسته بودند گفتند همه ما شيعه هستيم تعجب کردم گفتم شنيده بودم که بيشتر دانش آموزان اين مدرسه سني هستند
گفتند ما که فوتبال بازي مي کنيم همه شيعه هستيم اما تعداد اهل سنت در اين مدرسه مساوي شيعه هست
سوال کردم پس اهل سنت کجا هستن؟اونا با شما بازي نمي کنن يا اصلا اهل فوتبال نيستن؟
بعد از نماز مغرب و عشاء سوار قطار شديم و به سمت بندر عباس حرکت کرديم . مسير هيجده ساعته قم تا بندرعباس را در دو کوپه سپري کردم اول به يک کوپه رفتم که دو جوان و يک فرد ميانسال همسفرم بودند بعد از تماشاي فيلم نزديک به دو ساعت با هم صحبت مي کرديم کاملا صميمانه با هم دوست شديم وبدون خجالت هر سوالي به ذهنشان رسيد پرسيدند و من هم خيلي صريح جواب دادم تا ساعت يک بعد از نيمه شب بيدار بوديم بعد رفتم يه کوپه ديگه يکي از دوستان روحاني و يه نفر ديگه که خيلي زود فهميدم از اهل تسنن است .آشنايي ما با گفتگو در مورد اين شروع شد که از مقصدهمديگر سوال کرديم و من گفتم مي خوام برم يه منطقه سني نشين
همسفر من پرسيد چرا ؟بعد بدون اينکه منتظر جواب من بمونه ادامه داد من خودم يک اهل تسنن هستم چرا مي خواي بري منطقه سني نشين ؟
گفتم:چون من هنوز با اهل تسنن مستقيما روبرو نشدم دوست داشتم برم يه جايي که اهل تسنن هستن تا از نزديک با جامعه اهل تسنن آشنا بشم
همسفر من گفت من اهل تسنن هستم و همسرم شيعه پدرم اهل تسنن بود ومادرم شيعه اصلا در منطقه ما همه باهم بدون هيچ مساله اي زندگي مي کنيم ازدواج مي کنيم انگار که هيچ اختلافي وجودندارد همه مسلمانيم .ادامه داد در منطقه ما مسجد هست براي همه حسينيه هست براي همه
سوال کردم شما هم به حسينيه مي رويد و عزاداري مي کنيد پاسخ داد بله ما همه در کنار هم هستيم و براي امام حسين عزاداري مي کنيم
همسفرم گفت در منطقه ما اکثرا به اين صورت هست اما جاهاي ديگه مثل کردستان اهل سنت تندي داره که حتي من هم از اونا ميترسم